X
تبلیغات
مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت...

مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت...

جشنواره بزرگ کتابخوانی مجازی



با درود به همه دوستان عزیزم

شاید پایین بودن سرانه مطالعه در کشور دغدغه خیلی از ما باشد و ترویج مطالعه و شناساندن کتاب وظیفه هر عاشق ادبیات است و یکی از راهکار ها در همین فضای مجازی جشنواره بزرگ کتابخوانی است.از همه علاقه مندان به کتاب و کتابخوانی دعوت می کنم در جشنواره بزرگ کتابخوانی مجازی شرکت کنند و این خبر را در وبلاگ هاشان بگذارند و اطلاع رسانی کنند.باشد که ما هم سهمی شاید در فرهنگ سازی خواندن کتاب داشته باشیم.همچنین از دوست خوبم جناب حسن آذری کمال تشکر را دارم که یکی از بانیان این جشنواره است.تشکر برای این کار زیبا...

برای ثبت نام و نیز اطلاع جامع و کامل از جشنواره بزرگ کتاب خوانی اینجا کلیک کنید.


+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت14:22توسط سلمان جلالی |
من درد های بی عددی دارم...




- عجب! پس یک بی جربزه ی تمام عیار شده ای فردینان! جدا که موش شده ای...

- بی جربزه ی تمام عیار،لولا!من جنگ و تمام چیزهایی را که در آن هست نفی می کنم.من ابدا وجودش را نمی خواهم.نمی خواهم تسلیمش بشوم.به حال خودم اشک نمی ریزم.فقط جنگ و همه آدم هایی که می جنگند را نفی می کنم.نه کاری به این آدم ها دارم و نه به خودش.حتی اگر آن ها نهصد و نود و پنج میلیون نفر هم باشند و من یکی تنها،باز هم آنها هستند که اشتباه می کنند،لولا، و منم که حق دارم،چون فقط منم که می دانم چه می خواهم: می خواهم نمیرم...

- ولی نفی جنگ غیر ممکن است فردینان!وقتی که وطن در خطر است،فقط دیوانه ها و بی جربزه ها می توانند از جنگیدن شانه خالی کنند...

- پس زنده باد دیوانه ها و بی جربزه ها!یا در واقع فقط کاش دیوانه ها و بی جربزه ها زنده بمانند!لولا،آیا اسم یکی از سرباز هایی که طی جنگ صد ساله کشته شدند یادت هست؟ هرگز سعی کردی یکی از این اسم ها را پیدا کنی؟...هرگز سعی نکردی...آن ها همانقدر برایت ناشناس و گم نام و بی اهمیت اند که کوچکترین اتم این روکاغذی روبرویت.از لقمه صبحانه ات برایت بی اهمیت ترند...پس ببین که برای هیچ و پوچ مرده اند لولا!


(کتاب سفر به انتهای شب/لویی فردینان سلین/ترجمه فرهاد غبرایی)
***
روز های گند تکراری می آیند و می روند.و همه چیز مثل همیشه است و دلت از همه چیز گرفته.اما یکروز لحظه ای می رسد که با خودت می گویی دیگر تمام شد...همه روز های تخ-می گذشته است و حالا نوبت به این رسیده که با "اویت" بنشینی از عشق بگویی و شعر بخوانی و دیوانه بازی کنی.اما فقط بعد از چند روز به خودت می آیی می بینی دنیای گهت روی سر خراب شده است و این حدیث تکرار می شود...در تمام زندگی ام هیچگاه نخواسته ام به کسی لطمه بزنم و اگر کاری از من برای کسی بر بیاید انجام می دهم و اگر هم نه لااقل بهش خیانت نمی کنم.نزدیکانم می دانند که خیلی کم پیش می آید حرفی از خودم با کسی بگویم و یا رازی را با آنها در میان بگذارم.همیشه دردهایم را و چیزهایی که سرم هست، برای خودم نگه داشته ام و شاید فقط "او" چیزهای زیادی از من می داند وگرنه حتی جزیی ترین نکات را هم درباره خودم را نه به دوستانم می گویم و نه آشنایانم و این خصلتی است که دارم.اما گاهی پیش می آید که حس می کنی کسی هست که بتوانی رازی را با او در میان بگذاری.که فکر می کنی با نگه داشتن راز تو نه تنها چیزی از او کم نمی شود و دردسری هم برایش ندارد حتی می تواند یاری ات کن برای داشتن همان راز.که برای تو ارزش قایل است و خیانت نمی کند.که او از نزدیکانت است و می داند که دوستش داری و از گفتن رازت به او پشیمان نمی شوی.اما نمی فهمی که چگونه همه معادلاتت تخماتیک شده اند و همه چیزهایی که با خود فکر می کردی رنگ عوض کرده اند.که آن شخص از راز تو سو استفاده می کند و دنیایت را از هم می پاشد.و به تو و "اویت" ضربه و زخمی می زند که التیام نخواهد یافت.و هی گریه داری حالا...
***

درد که یکی و دوتا و صدتا نیست که!...
همه می دانیم که در جامعه زندگی می کنیم که در آن کسانی هستند که در مقابل هنر و هنرمند جبهه دارند و اسمشان هم هیوقت دوست نبوده است.همان هایی که بعد از چند سال سوختن و پدر در آمدنت کتابی را که چاپ می کنی،نه تنها به آن حسادت می کنند که اصلا سایه کتابت را با تیر می زنند.
اما دلت خوش است که دوستانی داری که همیشه کنارت هستند و دلت آرام میشود.که حس می کنی دید این افراد با آن نارفیقان متفاوت است.ولی در عین ناباوری از میان همین دوستان هم کسانی پیدا می شوند این چنینی:
دو پست قبلی ام را که یادتان هست.مرضیه ابراهیمی بعد چندسال رنج نوشتن که فقط خودش می داند،کتابی را منتشر کرد و من در وبلاگم بازتاب دادمش به دلایلی که در همان پست ها نوشته ام.دوستی و بعضا دوستانی پیدا شدند که من به گفتند: چرا اینقدر کتاب مرضیه ابراهیمی را تبلیغ می کنی؟!اگه کتاب مارکز هم بود که اینقد تبلیغ نداشت.تازه کتابش گرون هم هست!(دقت کنید که قیمت کتاب مذکور فقط 4500 تومان است!)...و یا اینکه چرا اینقد سنگ این مهدی موسوی رو به سینه می زنی؟مگه چه گلی به سرت زده!...و این حرف ها نه از زبان نارفیقان که رفیقانت بیرون می آید و تو سخت تعجب می کنی.تعجب می کنی و دلت می گیرد.
همینجا پاسخ این افراد را برای آخرین بار اینجا می گذارم:رفیق و نارفیق گرامی
من کتابی را تبلیغ نکرده ام و نخواهم کرد و هرچه بوده معرفی بوده ولی اگر به زعم شما این اسمش تبلیغ است باید بگویم این وبلاگ تا زمانی که نویسنده اش نفس می کشد حامی هنرمندان است و به این وسیله شاید بتواند کوچکترین قدمی برای ادبیات برداشته باشد.حال می خواهد مهدی موسوی باشد که اینقدری معروف هست و احتیاجی به تبلیغ من ندارد و می خواهد مرضیه ابراهیمی باشد که تنها یک کتاب چاپ کرده و هنوز نویسنده ای ناشناس است اما قلم توانای او دهان نارفیقان را بسته خواهد کرد.دوستانی که این حرف ها را می زنید که بعضی هاتان هم همشهری هستید و می دانید کتاب سگ ها سایه هاشان را در تاریکی گم می کنند از  خانم مرضیه ابراهیمی اولین رمان شهر است،به جای این خاله زنک بازی ها بیایید از ادبیات این شهر لااقل حمایت کنیم.
اما باز هم خوشحالم که کنار ما هستند کسانی مثل وحید نجفی عزیز.کسی که کتاب مرضیه ابراهیمی را فقط یک جلد هدیه گرفت و چند جلدش را با پرداخت هزینه اش خرید و به من گفت در حال حاضر فقط هنرمندان باید از هم حمایت کنند و توقعی نباید از کسی داشت.برای ورود به وبلاگ وحید نجفی اینجا کلیک کنید.
***
این روز ها دردهایم را قسمت می کنم با شعری از دکتر مهدی موسوی:

حتّي تو هم... ول كن! نمي خواهم بگويم

حالا كه با پايان قصّه روبرويم

من سعي كردم مثل اين مردم نباشم

وقتي خدا مي سوخت «من » هيزم نباشم

حالا خدا مرده... و من مرده... و هرچه

دنياي من خالي ست از دنيا، اگرچه ↓

تنهايي ام را شهر دارد مي فشارد

مردي كه جز تنهايي اش چيزي ندارد

هي آينه اصرار دارد كه ببينم

كه زنده هستم كه هنوز عاشق ترينم

اين آينه كه نيست، يك عكس قشنگ است!

من مرده ام... و پاسخ آ يينه سنگ است

دارم به سمت هيچ بودن مي گريزم

دريايم و بايد كه در جويي بريزم

دنيايتان ديگر برايم جا ندارد

اين روزهاي شبزده فردا ندارد

ديوانه تر از خويشم و ديوانه تر از

شعري كه امشب آمده بر روي كاغذ

حتّي تو هم مي ترسي از من نازنينم

حتّي نمي خواهم تو را ديگر ببينم!

در يك اتاق لعنتي بايد بميرم

در زير مردي خط خطي بايد بميرم

هرچند شعر درد من پايان ندارد

من مرده ام... و واژه هايم جان ندارد

چيزي ميان واژه ها پيدا نكردم

بايد كه دنبال خودم اينجا بگردم

با يك عصاي كهنه در يك راه فرضي

در زير جسمي يخ زده تا تو بلرزي ↓

و من بيانديشم چرا اينقدر سردم

و در پي يك عاشق تازه بگردم...

حالا كسي در قعر ذهنم جان گرفته ست

دوران شعر و شاعري پايان گرفته ست

امروز رنگ و بوي خون را دوست دارم

تركيب احساس و جنون را دوست دارم

حالا فقط در فكر چيزي تازه هستم

در فكر يك ترديد بي اندازه هستم

ديوانه باشم يا كه نه، بهتر! بميرم

و زندگي را در خودم از سر بگيرم

حالا فقط من يك كلاغ شوم هستم

كه تا ابد به زندگي محكوم هستم...

پ.ن:وبلاگ مهدی موسوی برای بار شونصدم مس-دود شد و مجبور شد یک عدد دیگر بالا برود.برای ورود به وبلاگش اینجا کلیک کنید.

***

و اما در آخر این پست مهمانید به خواندن شعری از من که بر میگردد به فروردین ماه امسال.شعری که خودم بسیار دوست می دارمش:

حتی اگر جهان

روی همه پاهاش بایستد

دستش به شانه هایمان نمی رسد!

ما آنقدر بزرگ شده ایم

که مرگ

می تواند

روی دوش ما رژه برود

قنداق تفنگش را،

روی سرمان بکوبد و

دهانش را

به آواز،

سمت آسمان بگیرد.

نه،

دستش نمی رسد جهان...

پله های زیادی را بالا رفته ایم

آن قدر که پاگرد کودکیمان را فراموش کرده ایم

و آن بالا

کسی نبود

که یادمان بیاورد

روزی از دایره ای شکل گرفتیم و

حالا

زاویه های تنمان

اسکلت برجی است

که هر روز

کارگران زیادی

                   روی آن خودکشی می کنند...

***

پ.ن اول: با نوشتن این پست همراه بودم با Willy Deville و Tom Waits.ویلی د ویل خواننده آمریکایی سبک بلوز است که شاید خیلی کم در میان ما ایرانی ها آشنا باشد.آهنگ Heaven Stood Still از او را بسیار دوست دارم و پیشنهاد می کنم شما هم این آهنگ بسیار زیبا را از اینجا دریافت کنید و گوش کنید.

پ.ن دوم: تام ویتز خواننده امریکایی دیگری که موسیقی او در سبک های راک،جاز،بلوز و ... است.آهنگ Green Grass از او را که یک آهنگ بسیار عاشقانه است را دوست دارم و برایم تداعی رویاهای زیباست که با شما تقسیمش می کنم.برای دریافت این آهنگ اینجا کلیک کنید.


+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت2:36توسط سلمان جلالی |
ترافیک خواب ها...


خسته شده ام.خسته شده ام از این همه خواب دیدن.مدت هاست که یادم نمی آید آخرین باری که خوابیدم و خواب ندیدم کی بود.کلافه ام کرده است.حتی اگر فقط نیم ساعت هم بخوابم خواب می بینم دیگر چه برسد به چند ساعت که پدرم را در می آورد.خواب هایی در هم و پرت و پلا و در بسیاری از آنها آینده بینی های معمول.تقریبا در نیمی از آن ها اتفاقاتی برایم می افتد که در مدتی بعد در بیداری تجربه شان می کنم.شاید این یک نوع قدرت باشد که بتوانی آینده هایی حتی با همان اتفاقات کوچک را در خواب ببینی اما وقتی که شب هات پر شود از کابوس چه؟وقتی در بیشتر خواب های تخ می ات اتفاقات بد پر شوند و کابوس وار بر همه چیزت حمله کنند چه؟آنوقت بیداری ات پر می شود از ترس.ترس اینکه مباد خواب بد لعنتی دیشبت حالا اتفاق بیافتد.دیگر برایم آرزو شده که بخوابم و این خواب های لعنتی را نبینم.که وقتی بیدار می شوم سنگینی چند تنی را روی بدنم حس نکنم.که خسته نباشم.که پاهایم از راه رفتن های در خواب درد نکند.که که که... اه لعنت به هر چه خواب...شاید اگر اینگونه پیش بروم فاجعه ای مثل Inception برایم رخ دهد...

شعر زیر مربوط به یکسال و اندی پیش است.شعری که نشان می دهد آنروزها هم دچار همین خواب دیدن های لعنتی بوده ام و می شود فهمید عمق این فاجعه خواب دیدن هایم حداقل یکسال و نیم قدمت دارد:

صبح که چشم باز می کنم

روی صندلی های ایستگاه اتوبوس

پیاده می شوم

جهان روی سرم سنگینی می کند

و تو

روی قلبم.

ماشین ها ترافیک سنگین شهر را

با بوق های ممتد می شکنند

من اما

گم می شوم لا به لای ترافیک خواب هایم...

چه مرز باریکی میانمان کشیده ای

هر چقدر که روی این صندلی ها بیدار بمانم،

هیچ خیابانی از چشم های تو عبور نخواهد کرد

و جهان

تا فردا

دوباره روی سرم تصادف خواهد کرد...

***

پ.ن اول: دوستان خوبم پست قبلی را که خواندید؟رمان دوست خوبم مرضیه ابراهیمی آنطور که باید حقش باشد در سراسر ایران پخش نشده است.که البته به همین زودی ها این امر محقق خواهد شد و از هر کجا که باشید می توانید این کتاب را تهیه کنید.خیلی از دوستان در کامنت های پست قبل از من خواسته بودند که راهنمایی شان کنم از کجا می توانند رمان سگ ها سایه هاشان را در تاریکی گم می کنند را تهیه نمایند.دوستان عزیزی که همشهری مان هستند و در دلیجان زندگی می کنند می توانند از کتابسرای اندیشه و همچنین از پویا پیک تهیه نمایند.دوستان تهرانی هم می توانند به کتابفروشی های زیر مراجعه فرمایند:

پخش کتاب محمدی: خیابان انقلاب خیابان فخر رازی کوی انوری پلاک16. جناب آقای اسلامی. تلفن: 02166965012

کتابفروشی نیک: میدان انقلاب روبروی دانشگاه تهران

کتابفروشی مثلث: تجریش خیابان دربند

فروشگاه صادقی: شهرک امید

کتافروشی سرزمین کتاب: قیطریه میدان ندا

لازم به ذکر است که این کتاب اولین رمانی است که از شهر دلیجان چاپ شده است.تا کنون دوستان زیادی بوده اند که کارهای شعر و ترانه و موسیقی و هر چه که فکرش را که بکنید چاپ نموده اند اما رمان برای اولین بار است.تبلیغ نمی کنم اما اگر می خواهید یک رمان خوب بخوانید حتما این کتاب را تهیه فرمایید.این رمان در حال حاضر در تهران و دلیجان و همچنین سایت پرشین بوک موجود می باشد که دوستان می توانند از این سایت هم کتاب را تهیه نمایند.با برنامه هایی که خانم ابراهیمی دارند به همین زودی ها پخش گسترده تر و آسان تری انجام خواهد شد.

برای خرید کتاب سگها سایه هاشان را در تاریکی گم می کنند از سایت پرشین بوک اینجا کلیک کنید.

پ.ن دوم: و موسیقی که هیچوقت از لحظاتم جدا نخواهد شد.اینبار scorpions و آهنگ Still Loving You.نشده است که این آهنگ را گوش کنم و بغض نکنم و گریه ام نگیرد. برای دانلود اینجا کلیک کنید.

پ.ن سوم: Uaral را یادتان هست؟آهنگی از این گروه شیلیایی را در چند پست قبل گذاشته بودم.و اینبار هم آهنگ La escritura y el alarido از Uaral که می توانید برای دانلود اینجا کلیک کنید.

پ.ن چهارم: عکس scorpions. به چشم هاشان کمی خیره شوید...


       




برچسب‌ها: scorpions, Uaral, سگ ها سایه هاشان را در تاریکی گم می کنند, مرضیه ابراهیمی, شعر سلمان جلالی
+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت18:24توسط سلمان جلالی |
"سگ ها سایه هاشان را در تاریکی گم می کنند"


گاهی در این دنیای لعنتی که پر است از اتفاقات بد،اتفاقات خوبی هم رخ می دهند که به قول شهیار قنبری حدس یک گل پشت دیوار است.این پست با دیگر پست های این وبلاگ متفاوت است.و مشخصه اصلی آن این است که به دو اتفاق خوشایند در ادبیات این مملکت رسیدم.چاپ دو کتاب ارزشمند که می دانم هر خواننده حرفه ای و غیر حرفه ای کتاب از این دو اثر لذت خواهد برد.

دوست ارزشمند و عزیزم دکتر مهدی موسوی امسال اقدام به چاپ جدیدترین مجموعه شعر خود نموده است.مجموعه ای برای دوری از جنگ.(البته به دلایلی ممیزی عنوان شعر جنگ این اثر به شعر دفاع مقدس تغییر پیدا کرده است) حتی پلاک خانه را... نام جدیدترین مجموعه شعر دکتر موسوی است که می توانید با مراجعه به غرفه انتشارات فصل پنجم در نمایشگاه کتاب امسال و نیز بوسیله راه های دیگری که در وبلاگ شخصی ایشان ذکر شده است تهیه اش کنید.برای ورود به وبلاگ دکتر موسوی اینجا کلیک کنید.

و اما یکی از بهترین اتفاقات خوش ادبی که شهرستان دلیجان تجربه کرد...دوست بسیار عزیز و همشهری بزرگوارم مرضیه ابراهیمی اولین رمانش را بعد از مدت ها به چاپ رساند.اتفاق خوشی که هر عاشق ادبیاتی را خوشحال می کند.من در سال های اخیر شاهد زحمت ها و رنج هایش بودم و نیز شاهد زن بودنش.اینکه در کشوری زندگی بکنی و بعد در شهر کوچکی که کارهای یک زن را فراتر از رخت و لباس و ظرف شستن و بچه بزرگ کردن نمی داند مرضیه ابراهیمی با همه تنگناها به نوشتن ادامه داد و نوشت و نوشت...

من اول از همه به عنوان یک عاشق ادبیات و هنر و بعد به خاطر دوستی ارزشمندش و درآخر به خاطر همشهری بودنش وظیفه خود می دانم رمان و کار او را حمایت کنم و جدای از این ها به دلیل خود رمان که من بارها خواندمش و بسیار شگفت و مسحور کننده است پیشنهاد خرید کتاب "سگ ها سایه هشان را در تاریکی گم می کنند" را به شما دوستان عزیزم می دهم.این کتاب اولین رمانی است که از این نویسنده خلاق توسط انتشارات کوله پشتی به چاپ رسیده است.

توجه داشته باشید برای خرید کتاب "سگ ها سایه هاشان را در تاریکی گم می کنند" می توانید فعلا به نمایشگاه کتاب مراجعه نمایید و در روز های آتی از طریق همین وبلاگ راه های دیگر تهیه این کتاب خبر رسانی خواهد شد.

آدرس غرفه انتشارات کوله پشتی در نمایشگاه کتاب سال 91 برای خرید رمان"سگ ها در تاریکی سایه هاشان را گم می کنند" نوشته مرضیه ابراهیمی:

شبستان راهرو 25 غرفه 42

در سایت زیر و مراجعه به قسمت مربوط کتاب و انتشار یافته های کوله پشتی مراجعه نمایید و از تخفیفات ویژه کوله پشتی بهره مند شوید:

                                     www.netbarg.com

و نیز می توانید اینجا کلیک کنید و لیست کتاب ها را ببینید.

     





برچسب‌ها: کتاب, رمان, سگ ها سایه هاشان را در تاریکی گم می کنند, مرضیه ابراهیمی, انتشارات کوله پشتی
+نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت2:20توسط سلمان جلالی |
کاری از عشق بر نمی آید/مرگ ما را نجات خواهد


شاید دیگر گفتن اینکه چقدر این روزها و شب های لعنتی گند و مسخره شده اند،که هر شب روی خیسی بالش گریه می کندم،که درد از سر و کولم بالا می رود،که که که ...همه اینها برای خودم هم تکراری شده است.امروز در اوج این روزهای بد آمدم که فقط شعر باشم و موسیقی.شعری از خودم و شعری هم از دکتر مهدی موسوی و یک موسیقی جادویی از secret garden...

***

این شعر را به وسعت روح فدریکو گارسیا لورکا تقدیم می کنم:

خسته ام

اما می دانم

قبل از ساعت پنج عصر


باید بیدار شوم

لورکا به اتاقم خواهد آمد

تا طبق قرارمان

ایگناسیو را در صفحه ساعت نشانم دهد

و بگوید دست هایم را،

لای چرخ دنده هایی

در راه دلیجان-گرانادا

جا گذاشته ام

و یادم رفته

انگشت هایم را از چه کسی بخواهم

برای نوشتن نامی که ندارم...
                                  27 دی 2569
                                    سلمان جلالی

***
شعر های مهدی موسوی را همیشه دوست داشته ام و دارم و حقا که کار هایش دریچه تازه ای است بر ادبیات این کشور.مهمانید به خواندن شعری از دکتر موسوی:

دو جسم نیمه برهنه میان یك پوستر

درست چند قدم/ می زند به خود شاعر!

كسی كه دكمه ی Enter... شروع زندگی ِ...

كسی كه زندانی بود توی كامپیوتر

كه قیـــــــــــــژقیــــــــــــــژ خطوطش به مرگ می سابد!

میان چیزی كه، زندگی ست در ظاهر

كه مست می شود از الكل نود درجه!

كه خلسه می رود از انحنای بوی اِتِر!!

خدا كسی ست شبیه دو دست بیگانه

كه تایپ می كند آرام... بعد هم Enter

نوشته است پیامی جدید سمت جهان

به سمت اینهمه اجسام ظاهراً كافر!

خدا تویی و تمامی آرزوهایت

خدا زنی ست پریشان به هیأت عابر

خدا سكوتِ مردی ست روی بعدازظهر

خدا فقط سوراخی ست توی اتمسفر

خدا كشیدن سیگار نصفه ای ست كه مُرد!

صدای گریه ی پیراهنی ست جِرواجر

خدا منم كه تو را شعر می كنم از شب

خدا قیافه ی مردی ست پشت میز پوكر

خدا شبی بوده، قبل ِ هرچه و بعد از...

خدا كسی بوده، بین غائب و حاضر

خدا كسی ست كه تصمیم را گرفته به دست

برای کشتن ِ خود روی مصرع آخر...

***

نوشتن این پست را secret garden یاری ام کرد.آهنگ فوق العاده Passacaglia را با شما تقسیم می کنم.دانلود آهنگ

پ ن:عنوان این پست بیتی است از یکی از اشعار زهرا معتمدی.

  



+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت15:40توسط سلمان جلالی |
این روزها سخت دلم تنگ است...



گاهی حرف زیاد داری که بزنی اما با خود فکر میکنی تا همین جا هم زیادی گه خوردی و بهتر است خفه خون بگیری.حالا من بعد از مدتها آمدم که خفه خون گرفته باشم.البته خواستم بیایم که با یک موسیقی به روز شوم و بروم.همین. تا شاید حجم دلتنگی ام را در این فضای مجازی با این آهنگی که اینجا خواهم گذاشت پراکنده باشم:

مدتی است که در حال گوش سپردن به آهنگ های گروهی هستم به نام Uaral.این گروه اهل شیلی که با سبک doom/folk metal می خوانند در سال 1966 تشکیل شدند.البته شما نباید انتظار آن دسته از آهنگ های تند و اکشن متال را داشته باشید چراکه کار موسیقی Uaral یک سبک سنگین و محزون و غمناک است که در بعضی جاها در بین ریتم آرام و سنگین با ضجه ها و ناله ها و حتی گریه های وکالیست همراه می شود.یک صدای گرفته ، سنگین و خشن و  غمناک و سرد.

آهنگ Surrendered To The Decadence را با شما تقسیم می کنم در این شب دلگیر که اشک امانم نمی دهد.برای دانلود اینجا کلیک کنید.



+نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت1:20توسط سلمان جلالی |
تعفن

و درد عضو جدا ناپذير زندگي ات شود.و هي دست و پا بزني توي باتلاقي كه خودت ساخته اي.نه تا پيشاني توي لجن هاي باتلاقت فرو بروي،نه بتواني زانو هات را بيرون بكشي.فقط دست و پا بزني و به خودت بپيچي.اينقدر به خودت بپيچي كه اعضاي بدنت جايشان را با هم عوض كنند.سرت ميرود در ماتحت و بيني ات شبيه آلت تناس-لي ات مي شود و يك پايت از نافت بيرون بزند و يك دستت از پشت كمرت.بعد همه با هم ادغام مي شوند و مي شوي تجسم يك موجود وازده و اگر كافكا بود گرگوار سامساي ديگري مي شدي در مسخي ديگر.

صبح بيدار مي شوم و دردناك و خونالود از جم-اعي كه ديشب با دقيقه ها و ثانيه ها داشته ام.دقيقه ها و ثانيه هايي كه هر شب مرا تور مي كنند و به روسپي خانه هاي مرگ آلود مي برند و آنقدر مرا مي گ-ايند كه عقربه ها از دهانم بيرون مي زنند و آنها هم مي خواهند با چاقو هاي برنده به جانم بيفتند.ديگر حالي براي آدم مي ماند كه بخواهد سر كار هم برود؟اما همين كه بيدار مي شوم از كابوس،شكمم را پاره مي كنم و هر چه كه از ديشب بوده را در خودم جاساز مي كنم و مي برم.هر صبح همين كار را بايد بكنم.حالا اينقدر در خودم جاساز كرده ام كه شكمم شبيه حامله هايي ست كه انگار قرن هاست درد زايمان دارند.

ديوانه شده ام؟جنون خورده ام؟داري به ريشم مي خندي و مي گويي چيست اين خزعبلاتي كه به هم مي بافي؟حق داري.تو كه درد نسوزانده ريشه ات را.تو كه در چيزي دست و پا نمي زني.تو كه حواست خوب جمع است و زندگي ات شبيه يك كاريكلماتور بيهوده نشده است.

انگار به تعفن خو كرده باشي و بيني ات را هيچ بوي گندي آزار ندهد.انگار توي باتلاقي كه خودت ساخته اي هي دست و پا بزني و دست و پا بزني و دست و پا...


+نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت15:24توسط سلمان جلالی |


این وبلاگ همین حالا تعطیل شد.چرا که نویسنده اش احساس کرد
یک موجود تو خالی و به درد نخور است و حالش از خودش و نوشته هاش
به هم می خورد.و به زودی زود نیز خودش را خواهد...
+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت3:25توسط سلمان جلالی |