تبليغاتX
مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت...

مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت...

کاری از عشق بر نمی آید/مرگ ما را نجات خواهد


شاید دیگر گفتن اینکه چقدر این روزها و شب های لعنتی گند و مسخره شده اند،که هر شب روی خیسی بالش گریه می کندم،که درد از سر و کولم بالا می رود،که که که ...همه اینها برای خودم هم تکراری شده است.امروز در اوج این روزهای بد آمدم که فقط شعر باشم و موسیقی.شعری از خودم و شعری هم از دکتر مهدی موسوی و یک موسیقی جادویی از secret garden...

***

این شعر را به وسعت روح فدریکو گارسیا لورکا تقدیم می کنم:

خسته ام

اما می دانم

قبل از ساعت پنج عصر


باید بیدار شوم

لورکا به اتاقم خواهد آمد

تا طبق قرارمان

ایگناسیو را در صفحه ساعت نشانم دهد

و بگوید دست هایم را،

لای چرخ دنده هایی

در راه دلیجان-گرانادا

جا گذاشته ام

و یادم رفته

انگشت هایم را از چه کسی بخواهم

برای نوشتن نامی که ندارم...
                                  27 دی 2569
                                    سلمان جلالی

***
شعر های مهدی موسوی را همیشه دوست داشته ام و دارم و حقا که کار هایش دریچه تازه ای است بر ادبیات این کشور.مهمانید به خواندن شعری از دکتر موسوی:

دو جسم نیمه برهنه میان یك پوستر

درست چند قدم/ می زند به خود شاعر!

كسی كه دكمه ی Enter... شروع زندگی ِ...

كسی كه زندانی بود توی كامپیوتر

كه قیـــــــــــــژقیــــــــــــــژ خطوطش به مرگ می سابد!

میان چیزی كه، زندگی ست در ظاهر

كه مست می شود از الكل نود درجه!

كه خلسه می رود از انحنای بوی اِتِر!!

خدا كسی ست شبیه دو دست بیگانه

كه تایپ می كند آرام... بعد هم Enter

نوشته است پیامی جدید سمت جهان

به سمت اینهمه اجسام ظاهراً كافر!

خدا تویی و تمامی آرزوهایت

خدا زنی ست پریشان به هیأت عابر

خدا سكوتِ مردی ست روی بعدازظهر

خدا فقط سوراخی ست توی اتمسفر

خدا كشیدن سیگار نصفه ای ست كه مُرد!

صدای گریه ی پیراهنی ست جِرواجر

خدا منم كه تو را شعر می كنم از شب

خدا قیافه ی مردی ست پشت میز پوكر

خدا شبی بوده، قبل ِ هرچه و بعد از...

خدا كسی بوده، بین غائب و حاضر

خدا كسی ست كه تصمیم را گرفته به دست

برای کشتن ِ خود روی مصرع آخر...

***

نوشتن این پست را secret garden یاری ام کرد.آهنگ فوق العاده Passacaglia را با شما تقسیم می کنم.دانلود آهنگ

پ ن:عنوان این پست بیتی است از یکی از اشعار زهرا معتمدی.

  



+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت15:40توسط سلمان جلالی |
این روزها سخت دلم تنگ است...



گاهی حرف زیاد داری که بزنی اما با خود فکر میکنی تا همین جا هم زیادی گه خوردی و بهتر است خفه خون بگیری.حالا من بعد از مدتها آمدم که خفه خون گرفته باشم.البته خواستم بیایم که با یک موسیقی به روز شوم و بروم.همین. تا شاید حجم دلتنگی ام را در این فضای مجازی با این آهنگی که اینجا خواهم گذاشت پراکنده باشم:

مدتی است که در حال گوش سپردن به آهنگ های گروهی هستم به نام Uaral.این گروه اهل شیلی که با سبک doom/folk metal می خوانند در سال 1966 تشکیل شدند.البته شما نباید انتظار آن دسته از آهنگ های تند و اکشن متال را داشته باشید چراکه کار موسیقی Uaral یک سبک سنگین و محزون و غمناک است که در بعضی جاها در بین ریتم آرام و سنگین با ضجه ها و ناله ها و حتی گریه های وکالیست همراه می شود.یک صدای گرفته ، سنگین و خشن و  غمناک و سرد.

آهنگ Surrendered To The Decadence را با شما تقسیم می کنم در این شب دلگیر که اشک امانم نمی دهد.برای دانلود اینجا کلیک کنید.



+نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت1:20توسط سلمان جلالی |
تعفن

و درد عضو جدا ناپذير زندگي ات شود.و هي دست و پا بزني توي باتلاقي كه خودت ساخته اي.نه تا پيشاني توي لجن هاي باتلاقت فرو بروي،نه بتواني زانو هات را بيرون بكشي.فقط دست و پا بزني و به خودت بپيچي.اينقدر به خودت بپيچي كه اعضاي بدنت جايشان را با هم عوض كنند.سرت ميرود در ماتحت و بيني ات شبيه آلت تناس-لي ات مي شود و يك پايت از نافت بيرون بزند و يك دستت از پشت كمرت.بعد همه با هم ادغام مي شوند و مي شوي تجسم يك موجود وازده و اگر كافكا بود گرگوار سامساي ديگري مي شدي در مسخي ديگر.

صبح بيدار مي شوم و دردناك و خونالود از جم-اعي كه ديشب با دقيقه ها و ثانيه ها داشته ام.دقيقه ها و ثانيه هايي كه هر شب مرا تور مي كنند و به روسپي خانه هاي مرگ آلود مي برند و آنقدر مرا مي گ-ايند كه عقربه ها از دهانم بيرون مي زنند و آنها هم مي خواهند با چاقو هاي برنده به جانم بيفتند.ديگر حالي براي آدم مي ماند كه بخواهد سر كار هم برود؟اما همين كه بيدار مي شوم از كابوس،شكمم را پاره مي كنم و هر چه كه از ديشب بوده را در خودم جاساز مي كنم و مي برم.هر صبح همين كار را بايد بكنم.حالا اينقدر در خودم جاساز كرده ام كه شكمم شبيه حامله هايي ست كه انگار قرن هاست درد زايمان دارند.

ديوانه شده ام؟جنون خورده ام؟داري به ريشم مي خندي و مي گويي چيست اين خزعبلاتي كه به هم مي بافي؟حق داري.تو كه درد نسوزانده ريشه ات را.تو كه در چيزي دست و پا نمي زني.تو كه حواست خوب جمع است و زندگي ات شبيه يك كاريكلماتور بيهوده نشده است.

انگار به تعفن خو كرده باشي و بيني ات را هيچ بوي گندي آزار ندهد.انگار توي باتلاقي كه خودت ساخته اي هي دست و پا بزني و دست و پا بزني و دست و پا...


+نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت15:24توسط سلمان جلالی |


این وبلاگ همین حالا تعطیل شد.چرا که نویسنده اش احساس کرد
یک موجود تو خالی و به درد نخور است و حالش از خودش و نوشته هاش
به هم می خورد.و به زودی زود نیز خودش را خواهد...
+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت3:25توسط سلمان جلالی |
نامه به زنی که شما نمی شناسیدش!


نه حالا وقت دیوانه شدن نیست.شاید راهی میان بیراهه هات باشد.شاید بتوانی دست هات را در سیاهچاله ای فرو کنی و آخرین زبان آخرین دایناسور را از حلقومش بیرون بکشی و دنیا را فرمان دهی به حکم خویش.شاید روزی فردایی دیروزی چه میدانم شاید وقتی دیگر نصیبت شد و آنوقت هی نمی گویی این زندگی یک متل تخمی است.آن وقت هی نمیشنی روی پاهات و دست هات را گره کرده بر روی موها خودت را در خودت بریزی و جرعه جرعه در زمین نشت کنی.

آخ که اینها چه خیال های خوشی است.تو خیلی دلت خوش است و انگار هیچ چیز را نه به تخمت و نه به هیچ جای دیگرت حساب نمی کنی.می خواهم فرو بروم.نه تو می توانی بگویی حالا وقت دیوانه شدن نیست و نه من سودای زندگی به سر دارم.می خواهم در تاریک ترین تاریکی فرو بروم و به ریش تو و هر که دیوانه نیست بخندم...

                                                   ***
این روزها حالم خوب نیست.متن بالا را بدون هیچ مقدمه نوشتم.انگار که دستی در دستهام بر کیبورد فشار می آورد و ذهنی در ذهنم این نوشته های پراکنده را هدایت می کرد.نمی دانم این روزها چه مرگم شده است.در این تنهایی دارم دور خودم پیچ و تاب می خورم و نمی دانم...
اصلا برویم سراغ شعر.و باز یکی از همان کارهای قبل تر.دو سال پیش اینگونه نوشته بودم:

قلمرو احساس های ناسروده بودم
به سرزمینی که تبعیدم می کرد به جنگل معدوم رویاها
و در پرتو خاکستری هایم
بیمناک
از هر نگاهی
که از سرخی نگاهم هراسان بود.
از سه حرف
از سه حرف ساده ای که
فلسفه همه کلمات را به سفسطه ای مبدل کرده بود:
اسیر مقرون شکست؛
و همیشه کسی مرا به شکستم فرو میریخت؛
فرو میریخت
به سایه ام
به مرگ
به هر چه که از نبودن...
من بیم داشتم؛
از آسمان،
از قدیسه هایی که مرا به شوکت دروغینش فریفته بودند،
که ستاره ام را در نوری بیابم
که ستاره ام را در آسمان؛
"دل از آسمان بردار که...(1)
و با سخاوتی از پرستش آب

نفرتم را تف کردم
به روی خاک زیستانی که خود را گره زده بودند
به هر اندیشه ای که آسمان را ستوده بود.
...
من از آب؛
من از آب زاده شده بودم
و چکه کردم و فرو ریختم و
تبخیر نشدم.
من از آب...
و زمین و آسمان
به زیر قلمرو
احساس های ناسروده ام
با هر نگاه سرخم واژگون می شود
زمانی که آناهیتا در من زاده می شود...
                                                    سلمان.ج(اتابک آریامهر)
                                                     29 مهر-28 دی/2567
پ.ن شعر:(1) از احمد شاملو است.
پ.ن: و موسیقی عنصر جدا ناپذیر زندگی و نفس کشیدن های من است.تقریبا در هر حالی موسیقی در ذهن من پرواز می کند.موقع سیگار کشیدن،غذا خوردن،خوابیدن،راه رفتن و خیلی کارهای دیگر.
و نیز موقع نوشتن این پست صدای فوق العاده زیبای یاسمین لوی یارای نوشتن بود.میخواهم این ترانه را با شما قسمت کنم و برای آنانکه که این خواننده را نمیشناسند باید بگویم که یاسمین لوی خواننده اسراییلی است که در اورشلیم زاده شده و توانسته با تلفیق مدرن آهنگ های فلامینگو ، ترکیه ای و آندلس به تالیف جدیدی از موسیقی قرون وسطایی / اسپانیائی – یهودی دست پیداکند.
آهنگ زیبای EL AMOR CONTIGO از Yasmin Levy را می توانید اینجا دریافت کنید.
                                                

+نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت20:57توسط سلمان جلالی |
خجک!
 

صبح که از خواب پا می شوم خجک می شوم.نه حشره می شوم نه کرم.نه خر نه خرکچی.نه

غول نه سنگ،حتا صفر هم نمی شوم."هیچ" می شوم.جای پای کوچکتری حشره کاینات بر

صفحه سپید.یکی از میلیون ها نقطه ای که کرم در مسیر خزش خود بر جا می گذارد.

صبح که از خواب پا می شوم،گنجایش و وزن ندارم.راستش اول لباس هایم یعنی همان زیرپوش

و شورت که صبح زود به تن دارم به هوا می پرند.بعد موهای سرم نخ به نخ کنده می شوند و به

هوا می پرند.دستهایم مثل پنپه حلاج ها در هوا می چرخند.پاهایم تکه تکه از بدنم جدا می شوند.

گوشهایم هر یک به سویی می روند.هر عضو بلند یا برجسته کنده میشود و در فضای بیکرانه

رها می شود.انگار اره ای ناپیدا به محض اینکه با برجستگی ها مثل بینی،گوش و ابرو تماس

پیدا می کند آنها را می برد.بعد رنده ام می کنند.چیزی در کار است که می خواهد حجم را از من

بگیرد.با سرعت بی نهایت دور خودم می چرخم.همه چیزم در فضا رها می شود.چه خوب!حالا

میتوانم با رویه ای هموار و روحیه ای سازگار در هر جا که دلم بخواهد پهن شوم.هر کس

می تواند ازبغل من رد شود و حتا نیم نگاهی هم به من نکند.یا اگر نگاه هم می کند متوجه

حضور من نشود.چون حجم ندارم.حالا کمی درازا و کمی پهنا برایم مانده.از تخت که پایین

می آیم بالا را هم از دست می دهم.روی زمین ولو می شوم.بعد جمع می شوم.فشرده می شوم.

در درون در  هم می پیچم.وآن قدر کوچک می شوم که درازا و پهنا را از دست می دهم.حالا

از همه طرف یکسانم.دیگر لبه ندارم.چپ و راست،بالا،پایین،پس و پیش هم ندارم.گودی،بلندی،

سر پا ندارم.از هیچ کمتر شده ام کوچکتر می شوم.کوچک ترین می شوم.کم تر از ذره.کمتر

از الکترون.هویت ندارم.

امروز صبح که از خواب پا می شوم حس خوبی دارم.می شوم خجک.با همین فشار نرم

خودکارم روی کاغذ خجک می شوم.فشاری کوچک بعد فشاری دیگر و بعد یکی دیگر و

همین طور.حتافشار هم نه.اثری است که بر جا می ماند.اثری کوچک.بدون وزن بدون ابعاد.

فقط توی زمان می چرخم.در آغاز دقیقه های صبح با ترانه کلاغ یا آواز الاغ.چیزی حس

نمی کنم.چیزی روی دوشم سنگینی نمی کند.روی دوش کسی نمیکنم.مثل همین اثر نامریی که

با چشم مسلح نمی توان دیدش.اینجا روی این سپیدی ها می نشینم.حتا چیزی سیاه نمی شود.

تنها سایه ای مثل خیال مثل وهم در هوای مه آلود پدید می آید.بعد »چه بر جا می ماند حس

حرکت ثانیه هاست:هر ثانیه اثری نامحسوس بر کاغذ.

چشم هایم را نمی مالم.گوشم صدایی نمی شنود.مزه ای را نمی چشم.بویی به بینی ام نمی خورد.

دست و پایم چیزی را لمس نمی کنند فقط در آن برهوت بی پایان خجکی بیش نیستم و همین

نبودن یعنی خجک.

صبح که از خواب پا می شوم هیچ نیستم جز خجک.بی چشم و گوش و بینی و دست و زبان و پا.

زیر و بالای خجک،خجک می شوم.چپ و راست خجک،خجک می شوم.

حالا اگر نمی دانید چیست،می گویم.خجک حشره بسیار ریزی است مثل الکترون که سوار بر

نور همه جا را در می نوردد.همه چیز را می بیند،همه چیز را می شنود،می بوید،می چشد.

صبح که از خواب پا می شوم خجک می شوم.

                                  ...............................................

نوشته بالا اثری بود از محمد رضا پور جعفری از کتاب دیدار با خورشید.و حالا اگر نوبت

به شعر هم رسیده باشد،یکی از همان کارهای قدیمی ام.شعری که بیش از سه سال بیش

 نطفه اش بسته شد:

گم شدم

میان بستر هیچ و هنوز و هرگز ِ

روسپیان دیروزی

و در شکاف سینه هاشان

به جستجوی لیمو های عاشقی

از باغ کودکی ام...

من کجای لذت هم آغوشی به خواب رفته ام ؟

که چشمانم

روی

دیوار نگاه ها سرخ می شود.

                                                                  سلمان.ج(اتابک آریامهر)

                                                                     ۲۳/امرداد/۲۵۶۶

پ.ن: با نوشتن این پست در حال گوش سپردن به آهنگ های ترا مریزا بودم.بانوی اهل

 موزامبیک و با صدای بسیار زیبا و جادویی.و با سبک موسیقی فادو که برای خیلی ها

 ناآشناست.

شما را هم با صدای این بانو شریک می کنم هر چند که خیلی سخت است میان این ترانه ها

 یکی را جدا کرد اما ترانه ای را با عنوان  Minh'alma را میتوانید اینجا دریافت کنید.

 

+نوشته شده در جمعه نهم مهر 1389ساعت17:52توسط سلمان جلالی |
درام خانوادگی
 

     امشب شعری را انتخاب کرده ام که تاریخ تولدش مربوط به حدود سه سال پیش است که 

     اولین تجربه من در زمینه شعر نمایشنامه ای است.من به این نوع شعر علاقه خاصی دارم

     و استاد بی بدیل شعر نمایشنامه ای هم فدریکو گارسیا لورکای بزرگ است.

     این شعر در چهار پرده گفته شده که با اعداد ۱،۲،۳،۴ کاملا مشخص شده است:

     ۱

     هر چه تلاش می کند

     آرامش

     دردی شبیه به خاطرات دست های مادر بزرگش می شود

     و روزنامه ها و اتو واحد های خسته

     از انقلاب تا آزادی

     بر پیکرش جار می زنند:

     ۲

     سبزی خورشتی

     سبزی ؛ آشی برای فرزندش پخت

     اما از نبرد هیولا باز نگشت

     و آنقدر آشپز خانه را گریست

     که فقدان را در آن گم کرد...

     ۳

     بابا آب می کوبد

     ماما رخت می شوید

     و دبستان

     ذهنش را بر تاریک ترین تاریخ پیوند می زند...

     ۴

     شبیه گریه می شود

     شک می کند

     و زیر نور تردید

     خیالاتش را ورق می زند...

                                             سلمان.ج(اتابک آریامهر) 

                                                ۲۷/آذر ماه/۲۵۶۶                                              

 

+نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت20:41توسط سلمان جلالی |
شبهای نیست انگاری

                                                                 

شعری را که امشب در اینجا می نویسم زاده یکی از شبهای ۳ سال پیش و پر

از نابودی و انکار خویش است.خوب به یاد دارم که در آن شب غمبار که تنهایی

و موجودات وحشتناک احاطه ام کرده بودند تنها پناهم نوشتن همین شعر بود: 

 

                          حالا

                         زمین دور خودش می چرخد

                        تا فصل هایش منظم شوند

                        و کنار پرسش های بی پاسخ

                                پاییزی ترین نگاه ستارگان را جواب گوید

                       که آدمیان محتاج

                       کنار شبان نیست انگاری

                                                       تنها نمانند

                       و رساترین شعرهای بی حوصله را

                       برای خدای به توان رسیده

                                                شکیبا زمزمه کنند

                      فردا

                     زمین هم

                     که هی دور خودش بچرخد و

                     از هماغوشی خورشید هم که گر نگیرد

                     آدمی

                    کنار پرسش های بی پاسخ،

                   در شبان نیست انگار خویش،

                                              تنها به خواب خواهد رفت...  

                                                                 سلمان.ج(اتابک آریامهر)

                                                                    ۱۲ مهرماه ۲۵۶۶

     پ . ن :  برای شنیدن شعر با صدای شاعر اینجا کلیک کنید

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت23:49توسط سلمان جلالی |